تبليغاتX
بخوان به نام خدایی که خواند آدم را...!

 با سلام و احترام...

 

به چشمهای من نگاه کن

     و باور کن زمین این است

با قانون جاذبه به دنیا می آیی...

با قانون جاذبه بزرگ می شوی...

                        بزرگ می شوی...

                                          بزرگ...

   و به بالهایت یاد می دهی آرام باشند.

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390  توسط پیوند  | 


سلام

من مدتیه که خیلی درگیر زندگیم و کلآ پرت شدم از فضای شعر و از خودم و از همه...

فکر می کنم باید به خاطر خیلی چیزایی که شده و نشده از خیلی ها عذزخواهی کنم!

شعر تازه هم ندارم...فقط می دونم این روزا خیلی دعا می خوام...

این روزای من خیلی شبیه روز نیست...یعنی یه جورایی مثل شبای بی خوابیه...نمی گذره...و اساسآ این روزا هیچ کار مفیدی که انجام نمی دم هیچ حتی بیکاری و استراحتم هم پر از فکره!فکرایی که به هیچ دردی نمی خوره...

فکر نکنین دچار یأس فلسفی شدم...نه...فقط دارم با رنگای جدید دنیا آشنا می شم...اینو همون پیوند همیشه می گه...پیوندی که خیلیم بچه نیست و پیش خودتون بزرگ شده...پیوندی که هنوز می خنده...هنوز گریه می کنه...هنوز بلد نیست که بلد باشه...

امان از دنیا و اهلش...

این روزا فقط دعا می خوام...

 

                                                                      یا حق...

نوشته شده در  چهارشنبه 10 آذر1389  توسط پیوند  | 


سلام...بالاخره بعد از مدت ها یه شعر جدید نوشتم که خوشحال می شم بخونید و نقدش کنید:

 

این تکه نان

سهمی برای دخترت نیست

سهمی از توست

که روزها در خیابان گمش می کنی

و شب ها

           گاهی

                   کنار پیراهنت پیدا می شود.

 

وای به حال من و کوچه ی "شهناز"

ـکه حالا نامش "شهید قربانی"است ـ

وای به حال من و این کوچه که دیگر نمی شناسیمت

.

.

حالا گاهی بنفش می پوشی...

                                    گاهی سرخ...

و یادت رفته است که من از رنگ چشمهای خودم خوشم می آید

                                                                  نه این عینک دودی بزرگ...

.

.

.

این تکه نان

سهمی از من است...

سرنوشت تویی

        که سالهاست

                  مرا فراموش کرده است.

 

نوشته شده در  یکشنبه 4 مهر1389  توسط پیوند  | 


سلام.امیدوارم حال همه ی دوستان خوب باشه و نیایش هاتون مورد پذیرش درگاه الهی...

این که وبلاگ رو به روز نمی کنم واسه اینه که واقعآ شعر جدیدی ندارم!

فقط خواستم سلامی کرده باشم و بگم که خدا رو شکر همچنان زندگیم جریان داره...مثل همیشه 

نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389  توسط پیوند  | 



امروز از او می نویسم

که با حرف اول فردا آغاز می شود...

و حرف های اضافه ای از این دست،

                        تا بند های حقوق بشر

                                      محکمتر شوند...

حق با شماست

حرف های تازه ای نمی زنم

باور می کنم

      خسته اید 

         از جمله های کلیشه ای!

.

.

.

تو اما

روزنامه های عصر را ببند

و بگذار مسلسل ها

                    خشمشان را در سینه ام بریزند...

بی خیال تانک ها...

همیشه بازیمان می دهند...

   همیشه توپ هایشان سهم ماست...

.

.

.

روزنامه را ببند...

شاید

        فردا

            روز دیگری است...




نوشته شده در  چهارشنبه 9 تیر1389  توسط پیوند  | 



می روی آهسته و در جان من اندوه می ریزی

تا که پاییز و بهارت را به چشمانم بیاویزی

بال من سنگین تر از رویای پرواز تو خواهد بود

شک ندارم می روی تا در دلم شوری برانگیزی

دست این کودک به آن سرشاخه های دور،نزدیک است

حیف،می دانی که با این ترشرویی هم دلاویزی

می روی تا بی تو سر کردن به چشمانم بیاموزد

می توانی اشک را با داغ دلتنگی بیامیزی

می روی آهسته و چشمان من حیران هر سویی

نیستی دیگر...من و حسرت...چه پایان غم انگیزی...



نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389  توسط پیوند  | 


 

نه وقتی شنیدم

  نه آنگاه که دیدم...

  روزی که گفتی:"به خدا دروغ می گویند"

                                                ترسیدم...

 

 

نوشته شده در  یکشنبه 9 خرداد1389  توسط پیوند  | 




همیشه کسی هست که تا به تو فکر می کنم

بر دلم می کوبد که هیس...

همیشه کسی هست

که گاهی هست

گاهی نیست...



تمام قصه همین بود

نقطه آخر خط

من و سکوت...

تو از این دو ماجرا بنویس...


قبول،چشم تو شعر است،گرچه می بینم

آهسته دور می شوی از دختری که هنوز...



بیچاره آنکه ندیده تو را و بی خبر است

ستم کشیده تر آنکه تو را کشید و گریست

کسی که بود و نبودی...یکی که رفتی و هست...

نه اشتباه نکن،این دو بیت مال تو نیست...



هنوز کسی هست تا که بدون تو

دستور زبان تازه ای بیاورد

آرام زیر این شعر بنویسد:

"تقدیم به او که احتمالآ نیست..."



نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389  توسط پیوند  | 


سلام به همه ی دوستای عزیزم...چه اونایی که دورن و نمی شه دیدشون...چه اونایی که نزدیکن و باز هم نمی شه دیدشون...از حال من اگه ب÷رسین می گم فقط بد نیستم...ولی امیدوارم شما حالتون خوب باشه...من هم مطمئنم به زودی حالم خوب می شه و اینکه اساسآ هیچ اتفاقی در این عالم ارزش خوشی یا ناراحتی زیاد رو نداره...انما الدنیا خیال عارض...یا حق...

ادامه مطلب...
نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388  توسط پیوند  | 


سلام به همه ی دوستان گرامی که احتمالا از به روز شدن این وبلاگ نا امید شدن و دیگه سر نمی زنن... حقیقت اینه که شعر تازه ای نگفتم و فکر می کنم دیگه شعر به سراغم نمیاد...شاید هم یه روزی اومد...محتاج دعای همتون هستم...خداحافظ
نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388  توسط پیوند  |