به چشمهای من نگاه کن
و باور کن زمین این است
با قانون جاذبه به دنیا می آیی...
با قانون جاذبه بزرگ می شوی...
بزرگ می شوی...
بزرگ...
و به بالهایت یاد می دهی آرام باشند.
من مدتیه که خیلی درگیر زندگیم و کلآ پرت شدم از فضای شعر و از خودم و از همه...
فکر می کنم باید به خاطر خیلی چیزایی که شده و نشده از خیلی ها عذزخواهی کنم!
شعر تازه هم ندارم...فقط می دونم این روزا خیلی دعا می خوام...
این روزای من خیلی شبیه روز نیست...یعنی یه جورایی مثل شبای بی خوابیه...نمی گذره...و اساسآ این روزا هیچ کار مفیدی که انجام نمی دم هیچ حتی بیکاری و استراحتم هم پر از فکره!فکرایی که به هیچ دردی نمی خوره...
فکر نکنین دچار یأس فلسفی شدم...نه...فقط دارم با رنگای جدید دنیا آشنا می شم...اینو همون پیوند همیشه می گه...پیوندی که خیلیم بچه نیست و پیش خودتون بزرگ شده...پیوندی که هنوز می خنده...هنوز گریه می کنه...هنوز بلد نیست که بلد باشه...
امان از دنیا و اهلش...
این روزا فقط دعا می خوام...
یا حق...
این تکه نان
سهمی برای دخترت نیست
سهمی از توست
که روزها در خیابان گمش می کنی
و شب ها
گاهی
کنار پیراهنت پیدا می شود.
وای به حال من و کوچه ی "شهناز"
ـکه حالا نامش "شهید قربانی"است ـ
وای به حال من و این کوچه که دیگر نمی شناسیمت
.
.
حالا گاهی بنفش می پوشی...
گاهی سرخ...
و یادت رفته است که من از رنگ چشمهای خودم خوشم می آید
نه این عینک دودی بزرگ...
.
.
.
این تکه نان
سهمی از من است...
سرنوشت تویی
که سالهاست
مرا فراموش کرده است.
این که وبلاگ رو به روز نمی کنم واسه اینه که واقعآ شعر جدیدی ندارم!
فقط خواستم سلامی کرده باشم و بگم که خدا رو شکر همچنان زندگیم جریان داره...مثل همیشه
امروز از او می نویسم
که با حرف اول فردا آغاز می شود...
و حرف های اضافه ای از این دست،
تا بند های حقوق بشر
محکمتر شوند...
حق با شماست
حرف های تازه ای نمی زنم
باور می کنم
خسته اید
از جمله های کلیشه ای!
.
.
.
تو اما
روزنامه های عصر را ببند
و بگذار مسلسل ها
خشمشان را در سینه ام بریزند...
بی خیال تانک ها...
همیشه بازیمان می دهند...
همیشه توپ هایشان سهم ماست...
.
.
.
روزنامه را ببند...
شاید
فردا
روز دیگری است...
می روی آهسته و در جان من اندوه می ریزی
تا که پاییز و بهارت را به چشمانم بیاویزی
بال من سنگین تر از رویای پرواز تو خواهد بود
شک ندارم می روی تا در دلم شوری برانگیزی
دست این کودک به آن سرشاخه های دور،نزدیک است
حیف،می دانی که با این ترشرویی هم دلاویزی
می روی تا بی تو سر کردن به چشمانم بیاموزد
می توانی اشک را با داغ دلتنگی بیامیزی
می روی آهسته و چشمان من حیران هر سویی
نیستی دیگر...من و حسرت...چه پایان غم انگیزی...
نه وقتی شنیدم
نه آنگاه که دیدم...
روزی که گفتی:"به خدا دروغ می گویند"
ترسیدم...
همیشه کسی هست که تا به تو فکر می کنم
بر دلم می کوبد که هیس...
همیشه کسی هست
که گاهی هست
گاهی نیست...
تمام قصه همین بود
نقطه آخر خط
من و سکوت...
تو از این دو ماجرا بنویس...
قبول،چشم تو شعر است،گرچه می بینم
آهسته دور می شوی از دختری که هنوز...
بیچاره آنکه ندیده تو را و بی خبر است
ستم کشیده تر آنکه تو را کشید و گریست
کسی که بود و نبودی...یکی که رفتی و هست...
نه اشتباه نکن،این دو بیت مال تو نیست...
هنوز کسی هست تا که بدون تو
دستور زبان تازه ای بیاورد
آرام زیر این شعر بنویسد:
"تقدیم به او که احتمالآ نیست..."
ادامه مطلب...
